|
حس مي كنم كه گاه عقل از چاره انديشي مستاصل مي شود ، دست درايت به جايي نمي رسد و زكاوت نفعي نمي رساند . گاه دردي را حس مي كنيم كه درمانش را جز صبر نمي يابيم .
مي گويند زندگي شيرين است ؛ قبول دارم ، اما گاهي هم تلخ مي شود ؛ شايد هم تلخش مي كنيم . شايد اين تلخي ميوه ي ممنوعه است كه دهان آدم را تلخ مي كند . شايد هم دهانمان به شيريني عادت كرده و به اندكي تلخي حساسيم . اما نه ؛ كدام خوشي و غم است كه تمام نشود ؟ چه لذتي دارد تلقين واژه ي «مي گذرد» . راستي ، خدا هم هست . خرواري از اميد در ارتباط با او مي يابم . خدايا ببخش كه با وجود تو غم را به دل راه مي دهيم . + نوشته شده در دوازدهم بهمن 1387 توسط یک حيوان ناطق |
|
| ||||||||||||